معنی مملوکة در لغت نامه دهخدا

    16بازدید

    معنی کلمه مملوکة در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : مملوکه. [م َ ک َ] (ع اِ) پادشاهی و سلطنت. (ناظم الاطباء).

    معنی وحوش در لغت نامه دهخدا

    200بازدید

    معنی کلمه وحوش در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : وحوش. [وُ] (ع اِ) ج ِ وحش، و وحش ج ِ وحشی است. (السامی فی الاسامی) (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جانوران صحرایی. (غیاث اللغات): بسان چاه زمزم است چشم من که کعبه ٔ وحوش شد سرای او منوچهری به پرّی و به فرشته به حور و عین، و وحوش به آدمی و به مرغ و به ماهی و به دواب خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص 53) زو پلنگ و شیر ترسان همچو موش زو شده پنهان به دشت و کُه وحوش مولوی پلنگی که گردن کشد بروحوش به دام افتد از بهر خوردن چو موش سعدی || مردمان بیابانی و غولها. (ناظم الاطباء) - خطوحوش، خط هیروگلیف. (یادداشت مرحوم دهخدا).

    معنی برگاشته در لغت نامه دهخدا

    15بازدید

    معنی کلمه برگاشته در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : برگاشته. [ب َ ت َ / ت ِ] (ن مف مرکب) برگردانیده. برگردانده: یکی سله از خنجر انباشته یکایک سر تیغ برگاشته فردوسی و رجوع به برگاشتن شود.

    معنی دوگانگی در لغت نامه دهخدا

    55بازدید

    معنی کلمه دوگانگی در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : دوگانگی. [دُن َ / ن ِ] (حامص مرکب، اِ مرکب) تغایر. مغایرت. اختلاف. دوگونگی. مقابل یگانگی. مقابل وحدت: بر سبوی دوگانگی زن سنگ تا ز خمی برآیدت ده رنگ اوحدی و رجوع به دوگانه شود.

    معنی شوکر در لغت نامه دهخدا

    32بازدید

    معنی کلمه شوکر در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : شوکر. [ک ُ] (اِ) خرده برنج (در گیلان). (یادداشت مؤلف).

    معنی پس کار بنشستن در لغت نامه دهخدا

    14بازدید

    معنی کلمه پس کار بنشستن در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : پس کار بنشستن. [پ َس ِ ب ِ ن ِ / ن ْ ش َ ت َ] (مص مرکب) ترک مقصود خود کردن و از کار درگذشتن. (سراج اللغات از غیاث االلغات).

    معنی غایب در لغت نامه دهخدا

    429بازدید

    معنی کلمه غایب در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : غایب. [ی ِ] (ع ص) نعت فاعلی از غیب و غیبت و غیبوبت و غیاب. لغتی در غائب. (منتهی الارب). ناپدید. ناپیدا. نهان. پنهان، مقابل حاضر: دادشان دائم و پیوسته مر آبی چو گلاب نشد از جانبشان غایب روزی و شبی منوچهری چون پدر ما [مسعود] رحمهاﷲ علیه گذشته شد ما غایب بودیم. (تاریخ بیهقی). و بشنوده باشد خان... که پدر ما گذشته شد ما غایب بودیم از تخت ملک. (تاریخ بیهقی) ور در جهان نیند علی حال غایبند ور غایبند بر تن ما چون که حاضرند ناصرخسرو گر چه نه غایبند به اشخاص غایبند ورچه نه ایدرند به افعال ایدرند ناصرخسرو بنمایمت حق غایب را در سرایی که شاهد است و مجاز ناصرخسرو یکی غایب از خود یکی نیم مست یکی شعرخوانان صراحی بدست سعدی (بوستان) چون بتواند نشست آنکه دلش غایبست یا بتواند گریخت آنکه به زندان اوست ؟ سعدی (بدایع) دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟ ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد سعدی (طیبات) مشتغل توام چنان کز همه چیز غایبم مفتکر توام چنان کز همه چیز غافلم سعدی (بدایع) تا به کرم خرده نگیری که من غایبم از ذوق حضور ای صنم سعدی (طیبات) در چشم منی ّ و غایب از چشم زان چشم نمیکنم به هر سو سعدی (خواتیم) ای ماهروی حاضر و غایب که پیش دل یکروز نگذرد که تو صدبار نگذری سعدی (طیبات) ای که ز دیده غایبی در دل مانشسته ای حسن تو جلوه می کند وینهمه پرده بسته ای سعدی (طیبات) باز آی کز صبوری و دوری بسوختیم ای غایب از نظر که به معنی برابری سعدی (طیبات) و با کلمات شدن و گشتن و گردیدن ترکیب شود: غایب شدن، غایب گشتن، غایب گردیدن. رجوع به همین کلمات شود - غایب مفقودالاثر، کسی که از محل خود رفته و خبری از او نیامده و در قانون مدنی احکامی در باره ٔ غایب مفقودالاثر هست. رجوع شود به قانون مدنی ج 1 مواد: 872-879 و کتاب پنجم از ج 2.

    معنی تضیق در لغت نامه دهخدا

    11بازدید

    معنی کلمه تضیق در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : تضیق. [ت َ ض َی ْ ی ُ] (ع مص) تنگ شدن. (زوزنی) (آنندراج). تنگ گردیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ضد اتساع. (اقرب الموارد).

    معنی غوطه ور شدن در لغت نامه دهخدا

    87بازدید

    معنی کلمه غوطه ور شدن در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : غوطه ور شدن. [طَ / طِ وَ ش ُ دَ] (مص مرکب) غوطه خوردن. به آب فروشدن. فرورفتن در آب. سربه آب فروبردن. غوطه زدن. ناغوش خوردن: در آن کو به خون غوطه ور شد نگاه ز خون همچو خون بسته گردید راه میرزا طاهر وحید (از آنندراج) دورنمای آن کم کم محو و در تاریکی غوطه ور میشد. (سایه روشن صادق هدایت ص 12).

    معنی موفور در لغت نامه دهخدا

    14بازدید

    معنی کلمه موفور در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : موفور. [م َ] (ع ص) تمام. (منتهی الارب). بسیار و افزون و تام و کامل. (ناظم الاطباء). بسیارکرده شده و تمام. (از غیاث) (آنندراج). وافر و فراوان و بسیار و افزون و بیشمار وبیرون از حد و به منتها درجه و درست و کامل و تمام. (ناظم الاطباء). تمام کرده شده. بسیار. تمام. فراوان. زیاد. کامل. افزون. سخت بسیار: ظهور موفورالسرور قایم آل محمد (ص). (یادداشت مؤلف): با لوای منصور و علای موفور روی به غزنه تافت. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 288). لشکر اسلام را از اثقال و غنایم ایشان مالهای موفور و رغایب نامحصور به دست افتاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 246). حشم غز از لشکر او غنایم موفور و ذخایر نامحصور جمع آوردند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 231). سلطان از دیار هند مظفر و منصور با اموال موفور و نفایس نامحصور بازگشت. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 419) - حظ موفور، بهره ٔ فراوان. نصیب بسیار: به یک بدخدمتی عاصی مدانم که در اخلاص دارم حظ موفور انوری - سعی موفور، کوشش بسیار وجهد فراوان و رنج و محنت بسیار. (ناظم الاطباء) || (اصطلاح عروض) جزوی باشد که در آن خَرْم جایز باشد و آن را خَرْم نکنند و اخرم ضد موفور باشد. (از المعجم فی معاییر اشعار العجم ص 48) (از کشاف اصطلاحات الفنون). شعر که خَرْم آن جایز باشد و کرده نشود. (منتهی الارب). موفر. رجوع به موفر شود. (از اقرب الموارد).