معنی پی کسی رفتن در لغت نامه دهخدا

    176بازدید

    معنی کلمه پی کسی رفتن در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : پی کسی رفتن. [پ َ / پ ِ ی ِ ک َرَ ت َ] (مص مرکب) طلبیدن او را رفتن. برای طلبیدن او رفتن از جانب دیگری. || مشایعت کسی کردن. از دنبال او رفتن. || تبعیت او کردن.

    معنی پرگهر در لغت نامه دهخدا

    31بازدید

    معنی کلمه پرگهر در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : پرگهر. [پ ُ گ ُ هََ] (ص مرکب) پرگوهر. || صاحب گوهری نیک. صاحب اصلی بزرگ: سپهبد چنین گفت با بخردان که ای نامور پرگهر موبدان فردوسی هر آن عشق یوسف که زین پیشتر بد اندر دل آن بت پرهنر سبک جملگی جمع شد سربسر میان دل یوسف پرگهر شمسی (یوسف و زلیخا).

    معنی زر تلی در لغت نامه دهخدا

    51بازدید

    معنی کلمه زر تلی در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : زر تلی. [زَ رِ ت ِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) زر طلا را گویند. (برهان). زر تمام عیار. زر خالص. (آنندراج). زر پاک است و طلا معرب آن است. (انجمن آرا). زر خالص. (ناظم الاطباء). صحیح زر طلی و زر طلا است. (حاشیه ٔ برهان چ معین): نرگس فیروزه تخت تاجی بر سر نهاد قبه ز زر تلی پرده ز سیم مذاب اثیرالدین اخسیکتی (جهانگیری) وجود مرد دانا مثال زرتلی است که هر کجا برود قدر و قیمتش دانند سعدی (از انجمن آرا).

    معنی استئماء در لغت نامه دهخدا

    11بازدید

    معنی کلمه استئماء در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : استئماء. [اِ ت ِءْ] (ع مص) رجوع به استیماء شود.

    معنی زین سان در لغت نامه دهخدا

    25بازدید

    معنی کلمه زین سان در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : زین سان. (ق مرکب) مخفف از این سان. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). بدین نحو. از این طرز. از این دست: زین سان که کس تو میخورد خرزه سیرش نکند خیار کاونجک منجیک (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).

    معنی اندو در لغت نامه دهخدا

    18بازدید

    معنی کلمه اندو در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : اندو. [اَ دَ] (اِ) گچ. || سبو و کوزه. (ناظم الاطباء)., اندو. [اَ] (اِ) به معنی اندرون باشد که مقابل بیرون است. (برهان قاطع) (از آنندراج) (از انجمن آرا) (از هفت قلزم). اندرون، مقابل بیرون. (ناظم الاطباء): از آنجایگه شد به اندوی شهر که بردارد از روی شادیش بهر فردوسی (از جهانگیری)., اندو. [] (اِ) تره تیزک. (فرهنگ رشیدی چ محمد عباسی ج 1 ص 160).

    معنی زول در لغت نامه دهخدا

    30بازدید

    معنی کلمه زول در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : زول. (اِ) بمعنی حصه و رسد و قسمت و بهره و عنصری گفته: «به چشم اندرم دید اززول اوست ». ظن غالب اینست که زول تصحیف شده و «زون »بوده... (انجمن آرا) (آنندراج). رجوع به زون شود., زول. [زَ وَ] (ع مص) زال زوالاً و زؤولاً و زویلاً و زَوَلاً و زولاناً؛ درگشتن و دور گردیدن از جای. (منتهی الارب) (از آنندراج). زوال. (ناظم الاطباء). || مایل گردیدن آفتاب از میانه ٔآسمان. (آنندراج). رجوع به ماده ٔ بعد و زوال شود., زول. [زَ] (ع مص) زاله زَوْلاً، دور کردن از جای و برگردانیدن. (ناظم الاطباء). || (ص، اِ) شگفت. || چرغ. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || فرج مرد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || مرد دلاور. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || کریم. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || اسب نیکورو. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اسب نیکورفتار. (آنندراج). || کالبد مردم. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سختی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). بلا. (از اقرب الموارد). || مرد سبک چالاک و ظریف و زیرک که شگفتی ها نماید به ظرافت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || خردمند، و المؤنث بالهاء. ج، ازوال. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء)., زول. [زْ / زِ وُ] (اِخ) مرکز ولایت اورایژسل هلند است که بر کنار ایژسل یا ایسل واقع است و 59900 تن سکنه دارد. (از لاروس).

    معنی استنکاف در لغت نامه دهخدا

    64بازدید

    معنی کلمه استنکاف در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : استنکاف. [اِ ت ِ] (ع مص) ننگ داشتن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (منتهی الارب). عار داشتن. عیب داشتن. || امتناع کردن. اباء. نه گفتن: و گاه گاه از انواع تحکم آن حضرت متبرّم شدی و عظم همت و فرط اباء برو غالب آمدی و از آن مؤاخذات و مطالبات استنکاف نمودی. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 47) - استنکاف کردن، امتناع کردن. ابا کردن || پی گم کردن. || بزرگ منشی نمودن. (منتهی الارب). || برگردیدن. عدول کردن.

    معنی خاکیان در لغت نامه دهخدا

    643بازدید

    معنی کلمه خاکیان در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : خاکیان. (اِ) ج ِ خاکی (حاشیه ٔ دکتر معین بر برهان قاطع). || آدمیان. (شرفنامه ٔ منیری): خاکیانی که زاده ٔ زمیند ددگانی بصورت آدمیند نظامی شاهد نو، فتنه ٔ افلاکیان نوخط فرد، آینه ٔ خاکیان نظامی || مردمان بی عزت و بیحرمت وخوار و ذلیل را گویند. (برهان قاطع) (آنندراج). خواران. (شرفنامه ٔ منیری) (فرهنگ شعوری ج 1 ص 374): خاکیان جگر آتش زده از باد سموم آبخور خاک در حضرت علیا بینند خاقانی آسمان پل بر سر آن خاکیان خواهد شکست کآبروی اندر ره آن دلستان افشانده اند خاقانی از پی خونریز جان خاکیان شهربندی شد فلک در کوی تو خاقانی تا ز محیط هواخشک بر آبی چو ابر در قدم خاکیان هر چه که داری ببار خاقانی جور نگر کز جهت خاکیان جغد نشانم بدل ماکیان نظامی چون گریزانی ز ناله ٔ خاکیان غم چه ریزی بر دل غمناکیان مولوی || مردگان. (اشتنگاس)., خاکیان. (اِخ) دهی است جزءدهستان مرکزی بخش صومعه سرا، واقع در یک هزارگزی جنوب شوسه صومعه سرا به رشت. ناحیه ای است جلگه ای و مرطوب و مالاریائی. دارای 160 تن سکنه که مذهبشان شیعه و زبانشان گیلکی و فارسی است. آب آنجا از رودخانه ٔ ماسوله و محصولات آنجا برنج و توتون و سیگارو شغل اهالی زراعت و مکاری است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

    معنی یک لنگه پا در لغت نامه دهخدا

    97بازدید

    معنی کلمه یک لنگه پا در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : یک لنگه پا. [ی َ / ی ِ ل ِ گ َ / گ ِ] (ق مرکب) (اصطلاح عامیانه) یک لنگ پا. بر یک پا - یک لنگه پا ایستادن، مصراً پافشاری کردن. با پافشاری. مصراً || دست تنها. کسی که بدون کمک و معاون کاری را که قاعدتاً به دستیار و معاون نیازمند است انجام دهد. (از: فرهنگ لغات عامیانه).