معنی تبرک در لغت نامه دهخدا

    59بازدید

    معنی کلمه تبرک در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : تبرک. [ت َ رَ] (اِ) هر حصار و قلعه را گویند عموماً. (برهان). هر حصار را گویند عموماً. (فرهنگ جهانگیری) (از فرهنگ رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج). قلعه. (ناظم الاطباء). || سبزتبرک، سبزگنبد، کنایه از آسمان است. (انجمن آرا): یک روزه وجه حاشیه ٔ درگه تو نیست چندین ذخیره ها که دراین سبزتبرک است شرف شفروه (از فرهنگ جهانگیری) رجوع به تبرک (اِخ) شود. || دوری پهن. (ناظم الاطباء). || میزی که دارای کناره های بلند باشد. || سر طبل. || سبد میوه. (ناظم الاطباء)., تبرک. [ت َ ب َرْ رُ] (ع مص) تیمن. (تاج المصادر بیهقی) (مجمل اللغه) (از اقرب الموارد). فرخنده گرفتن. (دهار). به برکت داشتن و مبارک گرفتن. (غیاث الغات) (آنندراج). برکت داشتن و مبارک گرفتن. (فرهنگ نظام). تبرک به چیزی، میمنت گرفتن بدان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). برکت یافتن از آن. (از اقرب الموارد). مبارک شمردن. (ناظم الاطباء): اعطوا للصفق ایمانهم بالبیعه اصفاق رضی و انقیاد و تبرک و استسعاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 301). گفت شما کیستید و به چه شغل آمدید، گفت امیرالمؤمنین است تبرک را بدیدار تو آمده است. گفت جزاک اﷲ خیراً. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 523). اگرچه از آن چند نسخه ٔ دیگر در میان کتب بود اما بدین تبرک نموده آمد. (کلیله و دمنه). کفشگری بدو [زاهد] تبرک نمود. (کلیله و دمنه) پی تبرک هر کس در او زند انگشت نداند این ز کجا آمد آن دگر ز کجا سوزنی هم گهرانش به تبرک گرند سم خر عیسی مریم به زر سوزنی جوید به تبرک آب دستت چون حاج ز ناودان کعبه خاقانی هر ستمی کو به جفا درگرفت دل به تبرک به وفا برگرفت نظامی نقل است که مسجدی عمارت میکردند از بهر تبرک، از ابوحنیفه چیزی بخواستند بر امام گران آمد. مردمان گفتند ما را غرض تبرک است، آنچه خواهد بدهد. (تذکرهالاولیاء). از آن هر سه هیچ قبول نکرد آن مرد بازگشت و تبرک با نزدیک شیخ بوسعید برد. (از جنگ خطی مورخ 651 هَ. ق.) و چون ازدحام مردم از حد میگذشت و بی تبرک او بازنمی گشتند. (جهانگشای جوینی) با تبرک داد دختر را و برد سوی لشکرگاه و در ساعت سپرد مولوی تبرک از در قاضی چو بازآوردی دیانت از در دیگر برون رود ناچار سعدی بامدادان بحکم تبرک دستاری از سر و دیناری از کمر بگشادم و پیش مغنی بنهادم. (گلستان). || اعتماد کردن بر چیزی. || الحاح نمودن. (ناظم الاطباء). || (ص) گاهی بمعنی متبرک آید در این صورت مصدر بمعنی اسم مفعول باشد. (غیاث اللغات) (آنندراج). با برکت و میمنت و متبرک. (ناظم الاطباء). عوام لفظ تبرک را بجای متبرک استعمال کنند که میگویند نیم خورده ٔ فلان تبرک است یا فلان از حج آمده و برای ما تبرک نیاورده. لیکن فصحا متبرک گویند. (فرهنگ نظام). || (اِ) نیز در فارسی هند نیاز را که در روضه و غیره میدهند تبرک گویند که در فارسی غلط است. (فرهنگ نظام). ج، تبرکات. (آنندراج)., تبرک. [ت َ رَ] (اِخ) حصار اصفهان. (فرهنگ جهانگیری) (برهان) (از فرهنگ رشیدی) (انجمن آرا) (از آنندراج). بر فراز تلی و تپه ای واقع شده هنوز آثارش برقرار است و معروف است. (انجمن آرا) (آنندراج): در وقتی که جعفرخان پسر صادقخان از اصفهان بشیراز میرفت امیر گونه خان و جعفر قلیخان... از موکب او تخلف جسته و بقلعه ٔ تبرک اصفهان ماندند. (مجمل التواریخ گلستانه چ مدرس رضوی ص 358). رجوع به ص 362 همین کتاب و تبرک (اِ) و طبرک (اِخ) و حبیب السیر ج 3 ص 218 شود., تبرک. [ت َ رَ] (اِخ) در قاموس قلعه ٔ ری را نیز گفته و بفتحتین آورده چنانکه مشهور است طبرک معرب آن. (فرهنگ رشیدی). همچنین در حوالی شهر طهران در ری کهنه بر بالای کوه و تپه حصاری بوده که آن را تبرک میخوانده اند و آبی داشته که هنوز باقی است. فخرالدوله ٔ دیلمی شب در آن حصار بوده شراب و کباب بسیار از گوشت گاو خورده فوت شد او را بشهر ری آورده مدفون کردند و دیالمه گنبدی بر سر قبر وی برافراختند که بعد از خرابی ری هنوز آن گنبد باقی است و بعضی بغلط قبر طغرل سلجوقی دانسته اند زیرا که بعد از قتل سر و تن او را به بغداد و جای دیگر نقل کردند و از او وارثانی نمانده بود که او را گنبدی به این استواری بنا نهند. (انجمن آرا) (آنندراج). رجوع به تبرک (اِ) و طبرک (اِخ) شود: روزی آن سلجقیان ملک جهان میراندند که نه مه بود نه این قلعه و نه تبرک بود شرف شفروه (از فرهنگ جهانگیری) از این بیت شرف الدین که جهانگیری آورده است شاید بتوان گفت که انتساب حصار تبرک در ری به فخرالدوله اساسی ندارد و گنبدی که بر روی آن قرار دارد گور طغرل است و یا لااقل ساخته ٔ سلجوقیان است., تبرک. [] (اِخ) از معظمات قرای خرقانین است. رجوع به نزههالقلوب چ گای لیسترانج ص 73 شود., تبرک. [ت َ ب َ رَ] (اِخ) طبرک. رجوع به طبرک شود.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ناشناس 13 روز قبل
    0

    نداره