معنی دردمند کردن در لغت نامه دهخدا

    16بازدید

    معنی کلمه دردمند کردن در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : دردمند کردن. [دَ م َ ک َ دَ] (مص مرکب) بدرد آوردن. رنجور ساختن. ایجاع. ایصاب. (تاج المصادر بیهقی).ایلام. (دهار). فجع. قفص. (منتهی الارب): مر آن چیز کآنت نیاید پسند مکن هیچکس را بدان دردمند. فردوسی وآخر کار دردمندم کرد بنده ٔ خود بدم به بندم کرد نظامی || بیمار کردن. مریض کردن. ناخوش کردن: هرکه مر او را کند او دردمند کرد نداند به جهان کس دواش ناصرخسرو چراغی که مرگش کند دردمند هم از روغن خویش یابد گزند نظامی.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟