معنی زوار در لغت نامه دهخدا

    242بازدید

    معنی کلمه زوار در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : زوار. [زُ] (ع مص) زیارت کردن کسی را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد)., زوار. [زِ] (ع اِ) هر چیز که صلاح چیزی باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). زیار، به قلب واو و یا. (اقرب الموارد). || رسن که میان پاردم و سینه بند شتر کشند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ج، اَزْوِره. (از اقرب الموارد). || لبیشه ٔ ستور.زیار. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد)., زوار. [زُوْ وا] (ع ص، اِ) ج ِ زائر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). زیارت کنندگان. (آنندراج). زیارت کنندگان و این ج ِ زائر است. (غیاث). از این کلمه ارباب سؤال اراده میشود رعایت ادب را. آنگاه که آوازه ٔ سخای خالد برمکی در اکناف جهان پیچید مردم از همه جا روی بدو نهادند به امید احسان و انعام وی، و تا این وقت اینگونه خواهندگان را سائل گفتندی خالد گفت این پسندیده نباشد و ایشان را زوار نام نهاد و این جیبات کوفی در این معنی گوید: حذا خالد فی مجده حذو برمک فمجد له مستطرف و اصیل و کان الواالحاجات یدعون قبله بلفظ علی الاعدام فیه دلیل فسماهم الزوار ستراً علیهم ولکن من فعل الکریم جلیل (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا) رجوع به الوزراء و الکتاب ص 110 شود: منزل زوار او بوده ست گویی شهر بست خانه ٔ بدخواه او بوده ست گویی سیستان فرخی چنان شدم ز عطاهای او که خانه ٔ من تهی نباشد روزی ز سائل و زوار فرخی ای ملک زداینده ٔ هر ملک زدایان ای چاره ٔ بیچاره و ای مفزع زوار منوچهری چهره ٔ سیب سرخ، گویی راست روی زوار خواجه منصور است مسعودسعد از بسکه خازن تو به زوار زر دهد باشد چو سنگ زر کف دستش به زر نگار سوزنی خدایگان صدور زمانه شمس الدین عماد و قبله ٔ اسلام و کعبه ٔ زوار سعدی., زوار. [زَوْ وا] (ع ص) صیغه ٔ مبالغه بمعنی بسیار زیارت کننده. (غیاث) (از دهار). بسیار زیارت کننده. آنکه به زیارت بقاع متبرکه رود. (فرهنگ فارسی معین). کسی که جهت زیارت مشاهد متبرکه مسافرت کند. (ناظم الاطباء). || مسافر. (ناظم الاطباء). || صیغه ٔ نسبت هم هست در این صورت بمعنی کسی که خدمت مزارات بزرگان پیشه ٔ او باشد خصوصاً خادم زیارت ائمه ٔ احدی عشر را گویند رضی اﷲ عنهم. (غیاث)., زوار. [زَ] (ص، اِ) خادم. در بعضی از فرهنگها تخصیص کرده اند به خادم بیماران و زندانیان. (جهانگیری). مطلق خادم را گویند عموماً و خادم بیماران و زندانیان خصوصاً. (برهان). خادم، پرستار، مخصوصاً آنکه خدمت بیماران یا زندانیان کند. (فرهنگ فارسی معین). کسی بود که در بندی یا در زندانی بود و از بهر او کاری کند... (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 130). خدمتکار و پرستار بیمار. (ناظم الاطباء). آنکه خدمت بندیان کند و محبوسان را نگاه دارد. فردوسی گوید... و در فرهنگ در این بیت بمعنی برادر رستم گفته که او را زواره نیز گویند و غلط کرده زیرا در آن سفر زواره همراه رستم نبود و فردوسی در آن داستان نام زواره مطلقاً نبرده بلکه مراد منیژه است که در بند خدمت می کرد. (از فرهنگ رشیدی). کسی که خدمت بندیان کند و ایشان را سرپرستی نماید چنانکه منیژه مر بیژن را کرده بود بعد از خلاصی بیژن که رستم و بیژن و منیژه بازمی گشتند، فردوسی گوید... و در فرهنگ زوار را زواره برادر رستم دانسته و خطا کرده زیرا که در آن داستان اصلاً اسم زواره مذکور نگردید و مقصود از این زواره منیژه است که در چند سال محبوسی بیژن خدمت او را می کرده است و این شعر فردوسی که از زبان کیخسرو گفته بوقتی که در جام گیتی نما حال بیژن را دیده می گوید که دختری نامور در آن زندان زوار یعنی خدمتکار اوست... ثابت میشود که منیژه است نه زواره. (انجمن آرا) (آنندراج). خدمتگر و یاری ده باشد. (لغت فرس اسدی چ دبیرسیاقی ص 48) (لغت فرس اسدی چ پاول هرن ص 36). تیماربر. (از صحاح الفرس): سوی خانه رفتند از چاهسار به یک دست بیژن به دیگر زوار فردوسی که بیژن به توران به بند اندر است زوارش یکی نامور دختر است فردوسی بهارش تویی غمگسارش تو باش بدین تنگ زندان زوارش تو باش فردوسی چو روزی برآمد نبودش زوار نه خورد و نه پوشش نه اندهگسار فردوسی بندیان داشت بی زوار و پناه برد با خویشتن به جمله براه عنصری اندرین زندان سنگین چون بماندم بی زوار از که جویم جز که از فضلت رهایی را سبب ناصرخسرو به زندان سلیمانم ز دیوان نمی بینم نه یاری نه زواری ناصرخسرو شادان شده ای که من به یمگان درمانده و خوار و بی زوارم ناصرخسرو || جیره ٔزندانی. غذای زندانی: درم رباید تیغ تو زانش در سر خصم کنی به زندان و ز مغز او دهیش زوار ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ فیاض ص 277) || زنده و ذی حیات را نیز گویند. (برهان) (از جهانگیری) (از ناظم الاطباء). بمعنی زنده نیز گفته اند. (از فرهنگ رشیدی). ذی حیات. (جهانگیری). رجوع به معنی آخر شود. || صدا و آواز تند و تیز باشد. (برهان) (از جهانگیری) (از ناظم الاطباء). بمعنی آواز نیز گفته اند اما در عربی زؤار بالضم و زئیر هر دو بمعنی آواز شیر آمده. (از فرهنگ رشیدی). آواز تیز. (جهانگیری). رجوع به معنی بعد شود. || زن پیر فرتوت سال خورده را هم گفته اند. (برهان) (از ناظم الاطباء). زن پیر. (جهانگیری). بمعنی زن پیر نیز گفته اند. (فرهنگ رشیدی). در نسخه ٔ لغت فرس اسدی می نویسد: «زوار زن بیژن بود» و مرادش از زن بیژن، منیژه دختر افراسیاب است و همین کلمه ٔ زن بیژن، بگمان من زن پیر خوانده شده و کلمات فرتوت و سالخورده را هم صاحب برهان و امثال او بر آن افزوده اند و زنده و تند و تیز هم تصحیفات کلمه ٔ زن بیژن می باشد و غلط است و زوار بمعنی خادم است و در این بیت فردوسی... مراد از زوار، منیژه دختر افراسیاب. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || زندانبان. (ناظم الاطباء)., زوار. [زِ] (اِ مرکب) زهوار. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به زهوار شود - زواردررفته، سست از کار افتاده. (فرهنگ فارسی معین).کهنه و فرسوده و بی مصرف - || پیر و فرسوده که کار کردن نتواند. (فرهنگ فارسی معین). رنجور و ناتوان. رجوع به زُواریدن شود., زوار. [زَ] (اِخ) زواره برادر رستم زال. (برهان). نام برادر رستم بوده او را زواره نیز گویند.... (جهانگیری). رجوع به ماده ٔ قبل ذیل معنی اول و زواره شود., زوار. [زَ] (اِخ) یکی از دهستانهای شهرستان شهسوار است و از 12 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل گردیده و قراء مهم آن رود پشت و کترا و کت کله است و در حدود 2400 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3)., زوار. [زَ] (اِخ) دهی از دهستان زوار شهرستان شهسوار است که 300 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3)., زوار. [زَ] (اِخ) دهی از دهستان اندوهجرد است که در بخش شهداد شهرستان کرمان واقع است و 100 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    جیجیججی 20 روز قبل
    0

    هم خانواده کلمه زوار