معنی لابد در لغت نامه دهخدا

    56بازدید

    معنی کلمه لابد در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : لابد. [ب ُدد] (ع ق مرکب) (از: «لا» + «بُد») به معنی چاره نیست. علاج نیست. (زمخشری). لامحاله. ناچار. (حاشیه ٔ لغت نامه ٔ اسدی نخجوانی). لاعلاج. بی چاره. هر آینه. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). لاجرم. ضرورهً. بالضروره. ناگزیر: زمانه حامل هجر است و لابد نهد یک روز بار خویش حامل منوچهری گفت چون چاره نیست لابدّ امانی باید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 321) گر ترا گردن نهم از بهر مال پس خطا کرده ست لابد مادرم ناصرخسرو لابد که هر کسیش بمقدار عقل خویش ایدون گمان برد که جز خود این ساخته مراست ناصرخسرو بهرام جواب اینقدر داد که ملک حق ومیراث من است و لابد طلب آن خواهم کرد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 76). لابد فراق او بر وصال باید گزید. (کلیله و دمنه) کل ّ است خنجر ملک و ذات فتح جزء لابد بکل ّ خویش بود جزء را مآب مختاری غزنوی از شمس دین چه آید جز اختیار دین لابد که باز باز پراند ز آشیان سوزنی - لابدّ عنه، ناگزیر از آن. لا بدّ له، که چاره نیست او را. (مهذب الاسماء) - لابدّ منه، که ناگزیر است از او., لابد. [ب ُ] (ع اِ) کلیدی که بدان ساز را کوک کنند. (فرهنگ نفیسی). مأخذ این دعوی را نیافتیم., لابد. [ب ِ] (ع اِ) شیر بیشه. اسد. (منتهی الارب)., لابد. [ب ِ[(ع ص) مال ٌ لابد؛ مال بسیار. (منتهی الارب).

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ناشناس 23 روز قبل
    0

    سلام میشه مضارع