معنی پیرایه در لغت نامه دهخدا

    345بازدید

    معنی کلمه پیرایه در لغت نامه دهخدا مفهوم مترادف متضاد هم خانواده مصدر فعل مفرد جمع بن ماضی مضارع مستقبل از سایت جوابگو دریافت کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    جواب : پیرایه. [را ی َ / ی ِ] (اِمص) آرایش و زیور باشد از طرف نقصان همچون سرتراشیدن و اصلاح کردن و شاخهای زیادتی درخت را بریدن. (برهان). || (اِ) پیراهه. (شرفنامه). حلی. حلیه. (دهار). تهویل. سنیح. (منتهی الارب). زینت وآرایش زنان. (صحاح الفرس). آنچه زرگران برای زینت زنان سازند از خلخال و دست برنجن و طوق و یاره و گردن بند و بازوبند و امثال آن. زیب. زینت. زیور. آرایش: و مرده را [مردم روس] با هرچه با خویشتن دارد از جامه و پیرایه بگور فرونهند. (حدود العالم) ز فرمان او هیچگونه مگرد تو پیرایه دان بند بر پای مرد. فردوسی ز دانش چو جان ترا مایه نیست به از خامشی هیچ پیرایه نیست فردوسی خرد بر دل خویش پیرایه کرد برنج تن ازمردمی مایه کرد فردوسی کنون زود پیرایه بگشا ز روی بپیش پدر شو بزاری بموی فردوسی بهایی ز جامه ز پیرایه ها فروشم ز مردم بود مایه ها فردوسی تو درگاه را همچو پیرایه ای همان تخت و دیهیم را مایه ای فردوسی چو آن جامه های گرانمایه دید هم از دست رودابه پیرایه دید فردوسی به ایران که دید از بنه سایه ام اگر سایه و تاج و پیرایه ام فردوسی از ایشان جز او دخت خاتون نبود بپیرایه و رنگ و افسون نبود فردوسی زپیرایه و جامه و سیم و زر ز دیبا و دینار و خز و گهر فردوسی دگر گفت بر مرد پیرایه چیست و زین نیکوییها گرانمایه کیست فردوسی کجا نامور گاو پرمایه بود که بایسته بر تنش پیرایه بود فردوسی همان گاو پرمایه کم دایه بود ز پیکرتنش همچو پیرایه بود فردوسی به پیرایه ٔ زرد و سرخ و سپید مرا کردی از برگ گل ناامید فردوسی کتایون بی اندازه پیرایه داشت ز یاقوت وهر گوهری مایه داشت فردوسی تو درگاه را همچو پیرایه ای همان تخت و دیهیم را مایه ای فردوسی بدین حجره رودابه پیرایه خواست همان گوهران گران مایه خواست فردوسی بدو گفت رودابه پیرایه چیست بجای سرمایه بی مایه چیست فردوسی با سهم تو آن را که حاسد تست پیرایه کمندست و جلد کمرا منجیک زینت دولت بازآمد و پیرایه ٔ ملک تا کند ملک و ولایت چو بهشت آبادان فرخی سلطان یمین دولت و پیرایه ٔ ملوک محمود امین ملت و آرایش امم فرخی پیل پی خسته ٔ صمصام تو بیند اندام شیر پیرایه ٔ اسبان تو بیند چنگال فرخی رونق دولت بازآمد و پیرایه ٔ ملک پیش ازین کار چنان دیدی اکنون بنگر فرخی ای تازه بهار سخت پدرامی پیرایه ٔ دهر و زیور عصری منوچهری پیرایه ٔ عالم تویی فخر بنی آدم تویی داناتر از رستم تویی در کار جنگ و تعبیه منوچهری الا ای مرو پیرایه ٔ خراسان مدار این خون و این پتیاره آسان فخرالدین اسعد (ویس و رامین) چاکرپیشه را پیرایه ٔ بزرگتر راستی است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 81). اگر رای عالی بیند ایشان را نگاه داشته آید که پیرایه ٔ ملک پیران باشند. (تاریخ بیهقی ص 54) جهان نوعروسی گرانمایه شد شهی تاجش و داد پیرایه شد (گرشاسب نامه) پیام آورش مژده را پایه بود خرد را سخنهاش پیرایه بود (گرشاسب نامه) ترا پیرایه از دانش پدیدست که باب خلد را دانش کلیدست ناصرخسرو خردمند از تواضع مایه گیرد بزرگی از کرم پیرایه گیرد ناصرخسرو نیکوترین پیراهن شرم است. (تحفهالملوک) پیرایه چرا بنددت ای مه دایه نورست مه دو هفته را پیرایه مسعودسعد بزرگان چون با زنی... نزدیکی خواستندی کمر زرین بر میان بستندی و زنرا فرمودندی تا پیرایه بر خویشتن کردی، گفتندی چون چنین کنی فرزند دلاورآید. (نوروزنامه). روزی در خانه [زنرا] جامه های دیبایش پوشانیدند و پیرایه های زر و جوهر بر او بستند و گفتند ما ترا بشوهر خواهیم داد. (نوروزنامه). و جواهر از معادن بیرون آورد و پیرایه ها همه او [طهمورث] ساخت. (نوروزنامه). مردم... نخست ترا بازرهانند پس به پیرایه پردازند. (کلیله و دمنه). زاغ... زنیرا دید که پیرایه بر گوشه ٔ بام نهاده بود. (کلیله و دمنه). نظر بر پیرایه ٔ گشاده افکنی. (کلیله و دمنه). زاغ پیرایه در ربود. (کلیله و دمنه). مهابت خاموشی ملک را پیرایه ٔ نفیس است. (کلیله و دمنه). آن دیگری که از پیرایه ٔ خرد عاطل نبود با خود گفت غفلت کردم. (کلیله و دمنه). و هر معنی که از پیرایه ٔ سیاست کلی و حلیه ٔحکمت اصلی عاطل باشد اگر کسی خواهد که بلباس عاریتی آنرا بیاراید بهیچ تکلف جمال نگیرد. (کلیله و دمنه). دو کار از عزایم پادشاهان بدیع و غریب نماید حلیت سر بر پای بستن و پیرایه ٔ پای در سر آویختن. (کلیله و دمنه) زلف بی آرام او پیرایه ٔ مهرست و ماه چشم خون آشام او سرمایه ٔ سحرست و فن سوزنی این عروس خاطر بنده که صد گنج گهر از سزاواری برو پیرایه و زیور سزد سوزنی قصه چکنم، بر دم با خانه چنان ماه آن ماه که پیرایه ٔ شمس و قمر آمد سوزنی باشد پیرایه ٔ پیران خرد سوزنی بهتر از گوهر تو دست قضا هیچ پیرایه بر زمانه نبست انوری از خلق یوسفیش بپیرانه سر جهان پیرایه ٔ جمال زلیخا برافکند خاقانی سخن پیرایه ٔ کهنه است و طبع من مطراگر مرا بنمای استادی کزینسان کهنه آراید خاقانی زمصری و رومی و چینی پرند برآراست پیرایه ٔ ارجمند نظامی چو شیرین بازدید آن دختران را ز مه پیرایه داد آن اختران را نظامی بفال فرخ و پیرایه ٔ نو نهاده خسروانی تخت خسرو نظامی پس آنگه ماه را پیرایه بربست نقاب آفتاب از سایه بربست نظامی سعادت خواجه تاش سایه ٔ تو صلاح از جمله ٔ پیرایه ٔ تو نظامی پیرایه ٔ تست رویمالم نظامی عزیزا هر دو عالم سایه ٔ تست بهشت و دوزخ از پیرایه ٔ تست عطار حریف مجلس ما خود همیشه دل میبرد علی الخصوص که پیرایه ای بر او بستند سعدی آنهمه پیرایه بسته جنت فردوس بو که قبولش کند بلال محمد سعدی (کلیات چ مصفا ص 694) یکی شخص از آن جمله در سایه ای بگردن بر از حله پیرایه ای سعدی تو آن دُرّ مکنون یکدانه ای که پیرایه ٔ سلطنت خانه ای سعدی که زشتست پیرایه بر شهریار دل شهری از ناتوانی فکار سعدی ملک را همین خلق پیرایه بس که راضی نگردد به آزار کس سعدی هیچ پیرایه زیادت نکند حسن ترا هیچ مشاط نیاراید از این خوبترت سعدی منکر بحرست و گوهرهای او کی بود حیوان درو پیرایه جو مولوی چند روزست تا سلطان اشارت فرمودست که چندین پیرایه از جهت مطاربه معد کنیم. (جهانگشای جوینی) گنجینه ٔ دل متاع دردست پیرایه ٔ عشق روی زردست امیرخسرو در باغ چو شد باد صبا دایه ٔ گل بربست مشاطه وار پیرایه ٔ گل حافظ مطرب امشب چنگ غم رایکدمی سازی نکرد شاهد اندوه را پیرایه از نازی نکرد واله هروی - امثال: مثل پیرایه ٔ زنان است. (از مجموعه ٔ امثال طبع هند) درج، دوک دان و طبله ٔ زنان که پیرایه و جواهر در وی نهند. حلی مقرص، پیرایه ٔ گرد همچون کلیچه. خضاض، اندک پیرایه. تغتغه، آواز پیرا. (منتهی الارب). متحلی، باپیرایه. (دهار). هسهسه؛ آواز کردن زره و پیرایه. وضح، پیرایه از سیم. تهویل، خود را بلباس و پیرایه آراستن. (منتهی الارب). توشح، اتشاح، پیرایه درافکندن (گویا فقط بطور حمائل و وشاح). تحلی، پیرایه برکردن. (تاج المصادر). رجوع به بی پیرایه و بی پیرایگی شود. || رکوئی که زرگران بدان پیرایه را روشن کنند. || ساختن و پرداختن. (برهان). || صفت.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    ناشناس 19 روز قبل
    -2

    خیلی خری